ºஜ نجوای عاشقانه ºஜ๑
خوشحال میشم اگه بیاین پیشم بای و خدا خر را آفرید... به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. خربه خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند..... و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست. آنگاه که نگاهت را به سوی چشم هایم با معجزه ی عشق چرخاندی ، من صید عشق تو گشتم دوستت دارم اما خبری نبود، از خدا خبری نبود. استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " استاد گفت: " عشق يعنی همين! " پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... سلام ای خدا نمی دانم چگونه با تو صحبت کنم چون می دانم تو مرا به حال خود واگذاشتی و دیگر توجه ای به من نداری چون اگر تو به من توجه داشتی من به این راحتی مرتکب گناه نمی شدم خدایا شرمنده اتم که بازهم گناه کردم ولی نمیدانم عاقبت من چه می شود فقط این را می دانم که دلم خیلی گرفته است دیگر واقعا خسته شده ام دنیا چقدر بی ارزش شده است چرا ما ادمها احساس می کنیم در این دنیا ماندنی هستیم چرا برای این دنیا پر از گناه اینقدر خودمان را به آب و اتیش می زنیم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا چرا کمکم نمی کنی چقدر دیگر تحمل کنم نمیدانم آیا ما واقعا به هم خواهیم رسید می دانم که چنین چیزی امکان ندارد چون برای رسیدن به یکدیگر ما باید سنگ را آب کنیم که چنین چیزی امکان ندارد هر وقت به این موضوع فکر می کنم دقیقا به همین نتیجه می رسم به یک بم بست خیلی بلند که می دانم نمی شود از آن گذشت ولی باز هم به خودم امیدواری می دهم که نه خدای هست که دست مرا بگیرد می دانم که این فقط امیدواری است و هیچ اتفاقی نخواهد افتاد چون اینها فقط خیال است خیال ای عزیز تو بگو اگر حرف من اشتباه است تو بگو اگر رسیدنی هست پس برای این دنیا نیست خدایا خودت گفتی همیشه خواسته هایتان را برای من بگوید پس من در اینجا خواسته هایم را برایت می گویم ای خدا من از تو می خواهم , یا به هم برسیم, یا مهر من را ازدل او بیرون کنی خدایا فقط خواهش قلبی من همین است دیگر هیچ از تو نمی خواهم ای خدا بزرگ تو خو دت برای من تصمیم بگیر شاید بار دیگر من به تو نزدیک شوم هر چند می دانم تو مرا از درگاهت راندی و دیگر در توبه را به روی من باز نگذاشتی ولی باز هم بنده ای گناهکارت پیش تو می آیم و عاجزانه التماس می کنم که مرا ببخشی ای خدای مهربان به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." من زيبا تر است..." من سوزان تر است..." "نگاهي بيش نيستم دکتر علی شریعتی عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان . عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود. عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم . عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن سرچشمه می گیرد . عشق قانون نمی شناسد ، عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم ، دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری با شیب نرم . عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، *عشق موجی است بی دریا *عشق افسانه ای است گنگ *عشق سوختن وخاکستر شدن است. دوست داشتن برتر از عشق است... اگه بدونید این چند وقت چه قدر برام سخت بود از شما هم ممنونم که این چند وقت اومدید پیشم و برام یادگاری نوشتید ***************** **************** ****************** *************** *************** **************** ********************* ************** **************** ****************** ***************** ******************* ****************** *-*************** ************** ************** شمع و پروانه منم مست ميخانه منم عشق یعنی..... عشق یعنی..... عشق یعنی........ عشق یعنی......... آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود. آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت . آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم . آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان . آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي » آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است . آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم . آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش. آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد. آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم . آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد. آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد . آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد. آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست . آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن . و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست . و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است. تا دنیا دنیاس تو بمون کنارم من که غیر تو ، کسی رو دوست ندارم تا دنیا دنیاس دله من فداته همون دلی که عاشق خنده هاته !!! بیا دستمو بگیر ... می بینی روی ابرهاییم ... از سردی دستام نترس ... دارن به گرمای دستات عادت می کنن ... …… زندگی من مثل یه پازل شده یه پازل قروقاطی که تیکه های اصلی ش گم شدن هر جوری که میخوام درستش کنم نمیشه !! نمیدونم باید چی کار کنم که اون تیکه ی لعنتی گمشدش رو پیدا کنم
من مردهام ، نشان كه زمان ايستاده است و قلب من كه از ضربان ايستاده است مانيتور كنار جسد را نگاه كن يك خط سبز از نوسان ايستاده است چون لختهيی حقير نشان غمی بزرگ در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است من روی تخت نيست ، من اينجاست زير سقف چيزی شبيه روح و روان ايستاده است شايد هنوز من بشود زندهگی كنم روحم هنوز دلنگران ايستاده است اورژانس كو؟ اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟ لعنت به بخت من كه زبان ايستاده است اصلا نيامدند ببينند مردهام شوك الكتريكیشان ايستاده است فرياد میزنم و به جايی نمیرسد فريادهام توی دهان ايستاده است اشك كسی به خاطر من در نيامده جز اين سِرُم كه چكهكنان ايستاده است شايد برای زل زدنام گريه میكند چون چشمهام در هيجان ايستاده است ای وای دير شد بدنام سرد روی تخت تا سردخانه يك دو خزان ايستاده است آقای روح! رسمی شد دادگاهتان حالا نكير و منكرتان ايستاده است آقای روح! وقت خداحافظي رسيد دست جسد به جای تكان ايستاده است مرگام به رنگ دفتر شعرم غريب بود راوی قلم به دست زمان ايستاده است: يك روز زاده شد و حدودی غزل سرود يادش هميشه در دلمان ايستاده است يك اتفاق ساده و معمولیست اين يك قلب خسته از ضربان ايستاده است هنوز مانده بر دلم حسرت وآرزوی تو شکست قلب عاشقم درانتظار روی تو غنچه ی قلب من آگر پژمرد بین لحظه ها بلورهای حس من روان شده به سوی تو هنوز نیست باورم جدائی تو نازنین ربوده شده شادی ازلبم حسرت گفت وگوی تو بهار مهربانیت شده خزان بین کنون توفارغ از خیال من منم به جست وجوی تو... عشق قشنگ و بی کلک خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند. در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟ چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است! . وقتی س عشقم فدای تو عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم! با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو.... تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم.... در راه عشق تو مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است.... خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.... در راه عشق تو چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو.... از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه به یاد تو و دلتنگ تو بودم ......... به حرمت آن شاخۀ گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !!! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی دستانت را در دستانم بگذار... دستانت را در دستانم بگذار عشق يعني .. عشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ي ديدار يار عشق يعني دست در دست روزگار عشق يعني نغمه هاي هايده عشق يعني رقص آب و آينه عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو چشم براه تو می مونم با دلی پرازصداقت اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه اگر جسم من بپوسه وقت دنیای دوروزه اگه نقش قصه ها بشی اگه رو قله ها بشی بری واز من جدا بشی اگه باشی یا نباشی نه فقط عاشقت هستم مرحم روی قلب خستم این تویی که می پرستم سرسپرده ی تو هستم اگه جای تو به این دل همه دنیارو ببخشن می گذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من اگر زنجیر به پاهام اگه قفل واگه صد بند می رسم هر جا که هستی به تو وعشق توسایه اگر باشی تاجی بر سر یا که ازذره ای کمتر دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر نه فقط عاشقت هستم اگر با یک قلب طب دار بشم از عشق تو بیمار یا وجودعاشقم رو ببرن تا چوبه دار اگر زندگیم فنا بشه طعمه ی خشم خدا بشه یا که درحسرت عشقت روحم از بدن جدا بشه اگه قلبم رو شکستی رفتی و ازمن گسستی مهربون یا خود پرستی هر چه هستی هر که هستی نه فقط عاشقت هستم تورا تا ابد تا آخرین لحظه عمرم تورا دوست دارم..........
و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل
بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.
خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و
خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.
و خدا سگ را آفرید
به او گفت:
یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال
زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد:
و خداوند آرزوی سگ را برآورد.
و خدا میمون را آفرید
برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی
کرد.
و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و
بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست
زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد.
و
وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن
دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند.
و در دام عاشقی به جای دست و پا زدن آرام به صدای قلبم گوش دادم .
مهربانم !
نگاهت پلک های مرا از حرکت باز ایستاد و ضربان قلبم از یکنواخت زدن نجات داد
و تو در وجود من جایگاه عظیمی همچون شاهزاده بر تخت فرمانروایی پیدا کردی
و بر بلندای خانه قلبم نشستی و من همچون سربازی سر به سجده ی عشق تو بودم و حال از تو فرمان می گیرم .
ای مهربانم !
آغوش گرمت سردی تن رنجورم را خنثی می کند و هنگامی که با عشق بر گیسوانم دست می کشی و با برق نگاهت دلم را ناز می کنی
من عطش عشق تو را در درونم دو چندان می بینم و شوق دیدارت مرا امید زنده بودن می دهد و
و من آسوده ، که در این دنیای بزرگ قلبی به یاد من در جسمی پر از عاطفه می تپد .
عزیز جان !
تمام وجودم به رهت وجودی نا قابل است در برابر عظمت تو .
ای تکیه گاه آرامش بخش !
دوست دارم سر بر پنجره قلبت کوبم و تو با مهربانی در به رویم باز و عشق مرا پذیرا باشی .
دوست دارم دست در آستانت و سر به شانه ات نهم تا لذت عاشقی را حس کنم ،
نازنین من هر کجا باشم فقط گرمی آغوش تو را خواهانم .
شنیده بود كه خدا آن بالاست و عمری دیده بود كه دستها رو به آسمان قد میكشد.
پس هر شب از پلههای آسمان بالا میرفت،
ابرها را كنار میزد، چادر شب آسمان را میتكاند.
ماه را بو میكرد و ستارهها را زیر و رو.
او میگفت: خدا حتماً یك جایی همین جاهاست.
و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش؛ كه كسی بر آن تكیه زده باشد.
او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه كسی.
نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانهای لای ستارهها.
از آسمان دست كشید، از جستوجوی آن آبی بزرگ هم...
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.
زمین پهناور بود و عمیق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.
زمین را كند، ذرهذره و لایهلایه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاك سرد بود و تاریك و نهایت آن جز یك سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان... خدا را پیدا نكرد.
اما هنوز كوهها مانده بود. دریاها و دشتها هم.
پس گشت و گشت و گشت.
پشت كوهها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را.
زیر تكتك همه ریگها را.
لای همه قلوه سنگها و قطرهقطره آبها را.
ناامید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جستوجو.
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت.
شاید نسیم فرشته بود كه میگفت خسته نباش كه خستگی مرگ است.
هنوز مانده است، وسیعترین و زیباترین و عجیبترین سرزمین هنوز مانده است.
سرزمین گمشدهای كه نشانیاش روی هیچ نقشهای نیست.
نسیم دور او گشت و گفت: اینجا مانده است، اینجا كه نامش تویی.
و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید.
نسیم دریچه كوچكی را گشود، راه ورود تنها همین بود.
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد.
خدا آنجا بود.
بر عرش تكیه زده بود و او تازه دانست عرشی كه در پی اش بود.
همینجاست.
سالها بعد وقتی كه او به چشمهای خود برگشت.
خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین.
هم زیر ریگهای دشت و هم پشت قلوهسنگهای كوه،
هم لای ستارهها و هم روی ماه
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از
به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت:

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم! 
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرکه دوستتر میداری بچشان که:
دوست داشتن از عشق برتر
دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای ازقوانین طبیعی است .
زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ،مرگ را باور نمی کند؛
و در آخر سربازی نرفته نیست؛ دشمن هم نیست .
*عشق لطفی است بی معنا
پرنده را دوست دارم نه در قفس
عشق را دوست دارم نه برای هوس
تو را دوست دارم تا آخرین نفس!!! 
من دوباره اومدم
![]()
خب من دوباره اومدم تا پیش شما باشم![]()
![]()





رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
وی از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حصرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم













/4um6wee.jpg)
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود
مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟ 
ر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم ................." 




تا برایت نوید شادی بخش پرستو ها را به ارمغان بیاورم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم
دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم آرامش را در تو زنده کنم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خستگی هایت بکاهم 























